سقوط شمشون

سه هزار مرد از یهودا دم غار می‌ایستن. مجبوریم تحویلت بدیم، می‌گن. سامسون نگاه‌شون می‌کنه. فقط قول بدین خودتون نمی‌کشینم. قبول می‌کنن، بعد با دو طناب جدید می‌بندنش. طناب‌ها تو پوستش فرو میرن. می‌ذاره از تپه پایین ببرنش.

تو لحی، فلسطینی‌ها سامسون رو می‌بینن که داره میاد. با فریاد شادی به سمتش می‌دون. ولی روح یهوه مثل طوفان رو سامسون می‌ریزه. طناب‌هایی که رو بازوهاش هستن مثل نخ سوخته نرم می‌شن و رو زمین می‌افتن. پایین رو نگاه می‌کنه. فک الاغ تو خاک خوابیده. برمی‌دارتش.

سامسون فک رو تاب می‌ده. استخون با گوشت ملاقات می‌کنه. می‌جنگه و می‌جنگه، می‌چرخه و می‌زنه، تا هزار مرد فلسطینی دورش رو زمین مرده بخوابن. وقتی آخریشون می‌افته، سامسون استخون رو رها می‌کنه و اونجا می‌ایسته، سینه‌ش بالا و پایین می‌ره، نفس می‌گیره.

Judg 15:11