یفتاح و ظهور شمشون
یَفتاح توی جلعاد بزرگ میشه، یک جنگندهی سخت مثل سنگ. ولی برادراش ازش متنفرن چون مادرش فاحشه بود. هرگز توی زمین پدرمون سهمی نخواهی داشت! میگن و بیرونش میکنن. یَفتاح به یک مکان وحشی بهاسم طوب میره. اونجا، مردای خشن و عصبانی دورش جمع میشن.
عَمونیا به اسرائیل حمله میکنن. مردم به یهوه فریاد میزنن. گناه کردیم! ترکت کردیم و خدایان دیگه رو پرستیدیم! یهوه جواب میده: برین از بتاتون بخواین نجاتتون بدن. مردم خدایان دروغینشون رو دور میندازن و با همهچیزی که دارن به یهوه برمیگردن. دردشون رو میبینه. اهمیت میده.
ارتش عَمونیا توی جلعاد اردو میزنه. چادراشون روی سرزمین کشیده شده، ردیف به ردیف. اسرائیل سربازای خودش رو توی مِصفه جمع میکنه. دو ارتش روبهروی هم از روی زمین باز. هوا ضخیم و سنگین با ترس هست.
Judg 11:1