عدالت خواسته شده ۱

اشعیا یه آواز می‌خونه. «محبوبم یه تاکستون داشت روی یه تپه غنی. کندش و سنگ‌ها رو برداشت. بهترین موها رو کاشت. یه برج ساخت تا ازش مراقبت کنه. یه چرخشت توی سنگ حک کرد. منتظر انگورهای شیرین موند. ولی انگورهای وحشی، ترش رشد کرد!» همه کار رو درست انجام داد. تاکستون مشکل بود.

پادشاه عُزّیا می‌میره. مردم یهودا نمی‌دونند بعد چی پیش میاد. تمام شهر گریه می‌کنه. مقامات درباره دشمنان بیرون از سرزمین زمزمه می‌کنند. خیابون‌ها سنگین با ترس. اشعیا با یه سنگینی روی قلبش به سمت معبد راه می‌ره.

اشعیا با ترس فریاد می‌زنه. «لبهام کثیفه! بین مردمی زندگی می‌کنم که لبهاشون کثیفه!» یه سراف از بالا پایین می‌پره و با انبرک یه زغال سوزون رو از قربانگاه برمی‌داره. زغال داغ لبهای اشعیا رو لمس می‌کنه. «گناهت رفت!» بعد صدای یهوه اتاق رو پر می‌کنه. «کی برای ما می‌ره؟» اشعیا جواب می‌ده. «من اینجام! منو...

Isa 5:1