عدالت خواسته شده ۲
بعد از اینکه ارتش آشور میره، حزقیا خیلی بیمار میشه. مطمئنه که میمیره. اشعیا میاد و بهش میگه آماده شه. این بیماری جونشو میگیره. حزقیا صورتشو به طرف دیوار برمیگردونه. اشکا روی گونههاش جاری میشه. «یهوه، یادت باشه چطور زندگی کردم! یادت باشه چطور با تمام قلبم دنبالت رفتم!»
یهوه اشعیا رو با کلمات جدید پس میفرسته. حزقیا زنده میمونه! نه فقط چند روز. پونزده سال دیگه! خدمتکارا یه کیک گرم انجیر رو روی زخمش میفشارن. آروم آروم، رنگ به صورتش برمیگرده. چشماش بیشتر باز میشن. پادشاهی که داشت میمُرد شروع میکنه بهتر شه.
حزقیا یه نشونه میخواد که یهوه واقعاً شفاش میده. اشعیا میگه یهوه سایه رو روی پلهها به عقب میبره. اشعیا صدای یهوه رو در میاره. همون لحظه، سایه به سمت اشتباه میلغزه. به جای جلو، به عقب میره. حزقیا و خدمتکاراش خیره نگاه میکنن. هیچ کس نمیتونه حرف بزنه.
Isa 38:1