آزمایش ابراهیم
ابراهیم برای اَبیمِلِک پیش خدا دعا کرد. تا وقتی سارا تو خونهی اون بود، یهوه هر رَحمی رو بسته بود. هیچ زنی، هیچ خدمتکاری نمیتونست بچهدار بشه. هیچکس. ولی وقتی ابراهیم دعا کرد، خدا دوباره بازشون کرد. زندگی به اون خونه برگشت چون ابراهیم خواست.
یهوه به قولش عمل کرد. سارا پسری رو تو بغلش نگه داشت. تو پیری! ابراهیم پسر خودش رو داشت! اسم پسر رو اسحاق گذاشت. سارا سرش رو به عقب انداخت و بلند خندید. «خدا منو خندوند! هرکی بشنوه با من میخنده!» شادی هر گوشهی اون چادر رو پر کرد.
وقتی اسحاق هشت روزه شد، ابراهیم ختنهش کرد. یهوه بهش گفته بود این کار رو بکنه. نشانهی وعده حالا روی خود فرزند وعده بود. سارا بچه رو محکم بغل کرد. گریه کرد، بعد آروم شد. بیستوپنج سال انتظار، و حالا اینجا بود. گرم و زنده تو بغلش.
Gen 20:17