سفر ابراهیم
یهوه ابرام را بیرون آورد زیر آسمان باز شب. «بالا نگاه کن. اگه میتونی ستارهها را بشمار.» آسمان پر بود ازشان. هزاران و هزاران نور ریز. «به همین تعداد فرزند خواهی داشت.» ابرام همانجا زیر آن همه ستاره ایستاد. ایمان آورد. و یهوه آن اعتماد را به حساب عدالت گذاشت.
یهوه به ابرام گفت حیوانها بیار. ابرام یک گاو، یک بز، یک قوچ و دو پرنده آورد. حیوانهای بزرگتر را از وسط نصف کرد و تکهها را در دو ردیف گذاشت با راهی بینشان. خون در خاک فرو رفت. بوی آن سنگین در هوا معلق بود.
پرندهها از آسمان به سمت تکههای بریده افتادند. ابرام به طرفشان دوید و دستهایش را تکان داد. آنها را دور کرد، بارها و بارها، تمام روز. خورشید آرام از آسمان رد شد. پاهایش درد میکرد. بازوهایش میسوخت. ولی نگهبانی داد. بعد خورشید شروع کرد به غروب کردن.
Gen 15:4