وعده داده شده
غذا تمام شد. محصولها قهوهای شدن و مردن. همهجا مردم گرسنه بودن. اسحاق میخواست به مصر بره، همونطور که پدرش ابراهیم یه بار رفته بود. ولی یهوه پیشش آمد. «به مصر نرو. همینجا بمون تو این سرزمین. در جِرار بمون. من اینجا برکتت میدم.» پس اسحاق موند.
در جِرار، یهوه دوباره با اسحاق حرف زد. «من برکتت میدم. تمام این سرزمین رو بهت میدم، همونطور که به پدرت ابراهیم گفتم. خانوادهات بزرگ میشه تا مثل ستارههای آسمون بشن. بیشتر از اونی که بشه شمرد.» همون وعده بزرگی که خدا به ابراهیم داد حالا به پسرش رسید. از پدر به پسر. وعده زنده موند.
مردهای جِرار ربکا رو دیدن. از اسحاق پرسیدن: «اون زن زیبا کیه؟» ترس از کمر اسحاق بالا خزید. اگه اون رو بکشن تا ربکا رو بگیرن چی؟ پس دروغ گفت. «خواهرمه.» همون دروغی که پدرش ابراهیم یه بار درباره سارا گفته بود. دقیقاً همون اشتباه، مثل یه بیماری از نسلی به نسل دیگه رسید.
Gen 26:1