Genesis 29
1 یعقوب به راهش ادامه داد. به سرزمین مردم شرق رسید.
9 در حالی که یعقوب با آنها حرف میزد، راحیل با گوسفندهای پدرش آمد.
11 یعقوب راحیل را بوسید. اشک از صورتش جاری شد.
13 لابان خبر را شنید. پسر خواهرش آمده بود! او بیرون دوید، یعقوب را در آغوش گرفت و او را بوسید. او را به خانه آورد. یعقوب همهچیز را برایش تعریف کرد.
15 «تو از خانواده هستی. اما نباید مجانی کار کنی. چقدر باید به تو دستمزد بدهم؟»