اتاق تاج و تخت
دری در آسمان باز ایستاده. صدایی که یوحنا قبلاً شنیده بود، بلند مثل شیپور، صدایش میزند. بیا بالا. نشانت خواهم داد چه در راه است. در یک لحظه روح او را بالا میبرد. یوحنا جلوی تختی بزرگ ایستاده. هوا سنگین از چیزی است که اسمش را نمیداند.
کسی بر تخت نشسته. مثل سنگهای شفاف سرخ و سبز میدرخشد. رنگینکمانی دور تا دور تخت خم شده، سبز مثل زمرد. نور از او میریزد و همهچیز را پر میکند. آن که بر تخت نشسته آنقدر درخشان میتابد که هیچ سایهای نمیتواند نزدیکش زندگی کند.
بیست و چهار تخت کوچکتر دور تخت بزرگ حلقه زدن. روی هر کدوم یه بزرگ نشسته با لباس سفید. تاجهای طلا روی سرشونه. از تخت مرکزی برقهای آذرخش بیرون میزنه. رعد میترکه و میغلته. هفت چراغ جلوی تخت روشن میسوزن. اینا هفت روح خدا هستن.
Rev 4:1