شام آخر

پسح نزدیکه. شاگردان می‌پرسن: «کجا غذا رو آماده کنیم؟» عیسی بهشون می‌گه: «برید توی شهر. مردی رو پیدا می‌کنید که کوزه آب حمل می‌کنه. دنبالش برید. بهش بگید معلم به یه اتاق نیاز داره.» می‌رن. همه چیز دقیقاً همونطور که عیسی گفته بود اتفاق می‌افته.

مرد اونها رو از پله‌های سنگی بالا می‌بره به اتاق بزرگی که از قبل آماده و منتظره. نور ملایم فضا رو پر کرده. شاگردان نان و بره کباب‌شده رو می‌چینن. شراب می‌ریزن. هر ظرفی رو سر جاش می‌ذارن. همه چیز برای پسح آماده‌ست، آخرین پسحی که با هم می‌خورن.

آفتاب پشت دیوارهای شهر پایین می‌ره. عیسی با رسولانش دور میز می‌شینه. به هر صورتی نگاه می‌کنه، آروم و ثابت. صداش می‌لرزه. «خیلی دلم می‌خواست این پسح رو قبل از رنجم با شما بخورم. دیگه نمی‌خورمش تا وقتی پادشاهی خدا بیاد.»

Mk 14:12; Lk 22:7