توطئه برای قتل ۲
بعد درد از صداش بیرون میزنه. «اورشلیم، اورشلیم! نبیها رو میکشی. کسایی رو که خدا پیشت میفرسته سنگ میزنی. میخواستم بچههات رو جمع کنم مثل مرغی که جوجههاش رو زیر بالش جمع میکنه. ولی نذاشتید.» چشماش پر از اشک میشه. «خانهتون خالی رها میشه.»
عیسی نزدیک صندوق هدایای معبد میشینه و تماشا میکنه. آدمهای پولدار مشتهای بزرگ سکه میندازند تو. جرینگ، جرینگ، جرینگ. بعد یه بیوه فقیر جلو میاد. دو سکه کوچیک میندازه تو، اونقدر کوچیک که تقریباً صدا نمیکنند. عیسی شاگردهاش رو نزدیک صدا میکنه. «او بیشتر از همه بقیه داد. اونا از اضافهشون دادند. او...
یونانیها به جشن میان. غریبههایی از سرزمین دور، میخوان عیسی رو ببینند. فیلیپُس رو پیدا میکنند. فیلیپُس اندریاس رو پیدا میکنه. با هم پیش عیسی میرن. سرش رو بلند میکنه و چیزی تو چشماش عوض میشه. «وقتش رسیده،» میگه. «پسر انسان جلال مییابد.»
Matt 23:37