آرامگاه خالی
دور از صلیب، گروهی از زنان کنار هم ایستادهاند و تماشا میکنند. آنها عیسی را از جلیل تا اینجا دنبال کرده بودند. بهش غذا دادند، ازش مراقبت کردند، کیلومترها کنارش راه رفتند. مریم مجدلیه بین آنهاست. چشمانش از آن تپه تاریک برداشته نمیشه. همهچیز را میبینه.
آن شب، مردی ثروتمند به نام یوسف جلوی در پیلاطس میرود. یوسف پیرو مخفی عیسی است. جسد را میخواهد. پیلاطس دنبال یک سرباز میفرسته. «واقعاً مرده؟» سرباز سرش را تکان میده. پیلاطس آنچه یوسف به دنبالش آمده بود بهش میده.
یوسف جسد را از روی صلیب پایین میآوره. آن را در پارچه سفید تمیز میپیچه، آهسته و با احتیاط. مردی به نام نیقودیموس بغلبغل ادویه خوشبو برای دفن میآوره. با هم پارچه را دور بدن میپیچند و ادویهها را لایش میگذارند. بعد او را به قبر نویی میبرند که مستقیم از دل سنگ تراشیده شده.
Matt 27:55; Mk 15:40; Lk 23:49; Jn 19:25