صلیب ۲
توی سالن سنگی، پیلاتُس مردی رو که جلوش ایستاده بررسی میکنه. «تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی توی چشمهاش نگاه میکنه. «پادشاهی من از این جهان نیست.» پیلاتُس جلوتر خم میشه. «پس تو پادشاهی؟» عیسی میگه: «من اومدم تا حقیقت رو بگم.» پیلاتُس ساکت میشه. بعد زمزمه میکنه: «حقیقت چیه؟»
سربازها عیسی رو از شهر به کاخ هیرودیس میبرن. هیرودیس وقتی اون رو میبینه لبخند میزنه. بالاخره! معجزه میخواد، نمایش میخواد. سوال پشت سوال میپرسه. ولی عیسی ساکت وایمیسته. یک کلمه هم نه. لبخند هیرودیس محو میشه. سربازهاش یه ردای فاخر تن عیسی میکنن و بهش میخندن. بعد پسش میفرستن پیش پیلاتُس.
پیلاتُس عیسی رو بیرون میآره جلوی جمعیت. تاجی از خار تیز توی سرش فرو رفته. خون در خطهای باریک قرمز از صورتش پایین میریزه. ردای بنفش روی شانههای کتکخوردهاش آویزونه. پیلاتُس دستش رو به سمت عیسی دراز میکنه و فریاد میزنه: «این مرد رو ببینید!» جمعیت غرش میکنه: «مصلوبش کن! مصلوبش کن!»
Jn 18:33