نبرد کیهانی

یه نشونهٔ بزرگ تو آسمون ظاهر می‌شه. یه زن ایستاده که نور خورشید دورش پیچیده. ماه زیر پاشه. دوازده ستاره مثل تاج روی سرشه. شکمش پُره. نزدیکه بچه‌اش به دنیا بیاد. یه جیغ از گلوش بیرون می‌زنه. بدنش تاب می‌خوره. با تمام توانش زور می‌زنه.

یه نشونهٔ دیگه آسمون رو پر می‌کنه. یه اژدهای قرمز بزرگ. هفت سر. ده شاخ. هفت تاج روی سرهاش. دمش یک‌سوم ستاره‌ها رو از آسمون جارو می‌کنه. می‌خورن زمین. اژدها خودش رو جلوی زن می‌کاره. دهنش باز مونده. منتظره بچه رو همون لحظه که به دنیا میاد ببلعه.

زن پسری به دنیا میاره. این بچه یه روز با عصای آهنین بر همهٔ ملت‌ها حکم می‌رونه. ولی قبل از اینکه اژدها بتونه حمله کنه، بچه ربوده می‌شه. بالا برده می‌شه پیش خدا. برده می‌شه به تختش. زن به بیابون فرار می‌کنه. خدا از قبل یه جای امن براش اونجا آماده کرده. بیش از هزار روز ازش مراقبت می‌شه.

Rev 12:1