زندگی، مرگ و ایلعازر
داستانی دیگر. مردی ثروتمند مدیری داشت که تجارت او را اداره میکرد. اما مدیر پول اربابش را هدر میداد. خبر به مرد ثروتمند رسید. او مدیر را صدا زد و با خشم به او خیره شد. «این چیست که درباره تو میشنوم؟ کار تو تمام است. تو دیگر نمیتوانی برای من کار کنی.»
مدیر تلوتلو خوران از در بیرون آمد. افکارش به سرعت از سرش میگذشت. حالا چه؟ او آنقدر قوی نبود که خندق بکند. او آنقدر مغرور بود که نمیتوانست در خیابانها گدایی کند. او به یک نقشه نیاز داشت. او به افرادی نیاز داشت که وقتی هیچ چیزی برایش نماند او را بپذیرند.
سپس فکری به ذهنش رسید. او تمام کسانی را که به اربابش بدهکار بودند صدا زد. آنها یکی یکی آمدند. «چقدر بدهکار هستی؟» او صورتحسابهای آنها را گرفت، روی اعداد خط کشید و اعداد کمتری را نوشت. اگر اکنون به آنها کمک میکرد، شاید آنها بعداً به او کمک میکردند.
Lk 16:1