یوسف برادرانش را نجات میدهد
ده برادر به مصر میروند و مردی را پیدا میکنند که غله میفروشد. آنها روی زمین میافتند و رویهای خود را به خاک میمالند. آنها نمیدانند که این یوسف است. او حالا متفاوت به نظر میرسد. او مثل یک مرد پولدار مصری لباس میپوشد. او با صدایی گپ میزند که آنها نمیشناسند. آنها برای غذا به او زاری میکنند.
یوسف فوراً آنها را میشناسد. قلبش تند میزند. اما او آن را پشت یک روی سرد پنهان میکند و با صدای خشن گپ میزند. «شما از کجا میآیید؟» آنها میگویند از کنعان آمدهاند تا غذا بخرند. یوسف آنها را جاسوس مینامد. او به آنها سخت میگیرد. او میخواهد ببیند که این برادران به چه کسانی تبدیل شدهاند.
یوسف همه آنها را برای سه روز در زندان میاندازد. سپس او آنها را بیرون میآورد. «ثابت کنید که راست میگویید. کوچکترین برادر خود را پیش من بیاورید.» او شمعون را نگه میدارد و درست در مقابل آنها او را میبندد. بقیه غله خود را میگیرند و میروند. آنها تماشا میکنند که نگهبانان شمعون را با خود میکشند.
Gen 42:6