آغاز

هیچ‌چیز نبود. نه نوری، نه زمینی، نه آسمانی. فقط تاریکی عمیق و بی‌‌پایان. بعد خدا دهانش را باز کرد. گفت: «نور بشود!» نور از هیچ بیرون زد و همه‌جا را پر کرد! خدا نور را از تاریکی جدا کرد. او نور را روز و تاریکی را شب نامید. این اولین روز بود.

خدا دوباره روی آب‌ها حرف زد. همان موقع، آب‌ها از هم جدا شدند! بعضی پایین ماندند. بعضی بالا رفتند. در بین آن‌ها، خدا یک فضای بزرگ و پهناور باز کرد. او به هوا و آن آبیِ بالا نگاه کرد و آن را آسمان نامید. روز دوم تمام شد.

خیلی پیش‌تر از اینکه کسی نفسی بکشد، خدا از قبل خانواده‌ای داشت. پسران او آسمان را پر کرده بودند. آن‌ها تماشا کردند که او چیز جدیدی می‌سازد، چیزی که هیچ‌کدام از آن‌ها تا به حال ندیده بودند. خدا زمین را با دستان خودش کشید و سنگ‌ها را در جای خود گذاشت. پسران او نتوانستند خود را نگه دارند. آن‌ها فریاد...

Gen 1:1