تعمید و آغاز خدمت
یحیی به روشی متفاوت بزرگ شد. او در مکانهای وحشی و خالی زندگی میکرد. صخرهها و خاک و خورشید سوزان. بدون شهر. بدون همسایه. فقط آسمان باز. او آنچه را که زمین به او میداد میخورد و منتظر ماند. منتظر روزی که خدا به او بگوید: «حالا. برو.»
آن روز فرا رسید. یحیی از بیابان بیرون آمد و صدایش مانند طوفان به تپهها برخورد کرد. او گفت: «دلهای خود را به سوی خدا برگردانید! پادشاهی آسمان نزدیک است!» مردم صدای او را شنیدند و دویدند. تمام شهرها خالی شد. جمعیت از اورشلیم به سمت رود اردن سرازیر شدند تا فقط به موعظه این مرد وحشی گوش دهند.
یحیی مردم را زیر آب رود اردن میبرد و آنها را بیرون میآورد، در حالی که آب از آنها میچکید. آنها گناهان خود را بلند میگفتند تا همه بشنوند. یحیی لباسهای خشن از موی شتر پوشیده بود و حشره و عسل وحشی میخورد. او مدام این را تکرار میکرد: «کسی قویتر از من میآید! من حتی آنقدر خوب نیستم که کفشهایش...
Lk 1:80