Genesis 45

1 یوسف دیگر طاقت نیاورد. او نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. نه با این همه آدم که آنجا ایستاده بودند. فریاد زد: «همه بیرون بروند! همین حالا!» آنها دویدند. یوسف با برادرانش تنها ماند. بعد خودش را به آنها معرفی کرد.

4 یوسف با صدای آرامی گفت: «جلو بیایید.» آنها آرام آرام به طرف او رفتند. او گفت: «من یوسف هستم. برادرتان. همان که او را به مصر فروختید.»

16 این خبر در قصر فرعون پیچید: «برادران یوسف آمده‌اند!» فرعون این را شنید. کارکنان او هم شنیدند. قصر پر از شادی شد!

25 آنها مصر را پشت سر گذاشتند. آنها به طرف کنعان رفتند. آنها به خانه پیش پدرشان یعقوب رفتند.