Genesis 40
1 مدتی گذشت. دو نفر از مردان پادشاه او را عصبانی کردند. یک مرد شراب پادشاه را میریخت. مرد دیگر نان پادشاه را میپخت.
9 مرد شرابدار اول شروع کرد. «در خوابم، یک درخت انگور درست روبهروی من رشد کرد.»
20 سه روز گذشت. پادشاه یک مهمانی بزرگ گرفت. روز تولدش بود. او دستور داد مرد شرابدار و مرد نانوا را بیرون بیاورند.