Genesis 33
1 یعقوب به بالا نگاه کرد. عیسو داشت به طرف او میآمد. چهار صد مرد پشت سر او راه میرفتند! یعقوب بچهها را به لیه، راحیل و دو دختر خدمتکار سپرد.
3 یعقوب جلوتر راه افتاد. او به طرف برادرش رفت. او قبل از اینکه به عیسو برسد، هفت بار روی خاک افتاد و صورت خود را پایین آورد.
4 عیسو دوید! او دستانش را دور یعقوب انداخت و او را محکم بغل کرد. او گردن او را بارها و بارها بوسید. هر دو گریه کردند.
17 یعقوب به سکوت رفت. او یک خانه ساخت و برای حیوانات خود پناهگاههای کوچکی برپا کرد. به همین دلیل است که آن مکان سکوت نامیده میشود. این یعنی پناهگاههای کوچک.
18 سرانجام یعقوب به شهر شکیم در کنعان رسید. او تمام راه را از فدان ارام آمده بود. او خیمه خود را بیرون شهر برپا کرد.