Genesis 32
1 یعقوب نیز به راه خود رفت. و بعد این اتفاق افتاد! فرشتگان خدا در راه به ملاقات او آمدند.
3 یعقوب مردانی را جلوتر فرستاد تا برادرش عیسو را پیدا کنند. عیسو در سرزمین سعیر، در کشور وحشی ادوم زندگی میکرد.
7 ترس مانند یک مشت قلب یعقوب را گرفت. او مردم خود را به دو گروه تقسیم کرد. او گوسفندان، گاوها و شترها را هم به همین شکل تقسیم کرد.
9 سپس یعقوب به زانو افتاد. "خدای پدرم ابراهیم! خدای پدرم اسحاق! یهوه، تو به من گفتی که به سرزمین و پیش مردم خودم برگردم. تو قول دادی که با من خوب باشی."
22 آن شب، یعقوب بلند شد. او دو همسر خود، دو دختر خدمتکار خود و یازده پسر خود را برداشت. او آنها را از آب کم عمق رودخانه یبوق عبور داد.