بردگی در مصر
فرعون جدیدی به تخت میشینه. سالهای زیادی گذشته. یوسف رو نمیشناسه. مردی رو که مصر رو از گرسنگی نجات داد یادش نیست. به جمعیت رو به رشد بنیاسرائیل نگاه میکنه و فقط یک چیز حس میکنه. ترس.
فرعون بنیاسرائیل رو برده میکنه. از صبح تا شب زیر آفتاب سوزان بارهای سنگین حمل میکنن. گِل رو قاطی میکنن و آجر میزنن برای شهرهای بزرگش. مردهایی با شلاق بالای سرشون ایستادن. هر کی کُند بشه کتک میخوره. کار هرگز تموم نمیشه.
ولی هر چی فرعون بیشتر فشار میآره، بنیاسرائیل بیشتر رشد میکنن. بچههای بیشتری شبها گریه میکنن. خیمههای بیشتری در جوشن بلند میشه. فرعون تماشا میکنه که پخش میشن و ترسش تاریک میشه. اگه به دشمنانش بپیوندن چی؟ باید قبل از اینکه دیر بشه لهشون کنه.
Ex 1:8