قتل
بیرون باغ، زمین جنگ میکرد. هر روز سختتر بود. ولی بعد حوا چیزی رو درونش حس کرد که تکون خورد. یه بچه! شکمش رو گرفت و صبر کرد. روزش رسید و پسری به دنیا آورد. اسمش رو قائن گذاشت و فریاد زد: «با کمک یهوه، مردی به دنیا آوردم!»
حوا پسر دیگهای به دنیا آورد. هابیل. دو برادر کنار هم بزرگ شدند ولی زندگیهای متفاوتی انتخاب کردند. هابیل هر روز با گوسفندهاش در تپهها قدم میزد و مراقبشون بود. قائن خاک رو میکند، بذر میکاشت، غذا از زمین درمیآورد. دو برادر. دو راه.
هر دو برادر برای یهوه هدیه آوردند. قائن مقداری از محصولش را آورد. فقط مقداری. هابیل بهترین برههای گلهاش را آورد. چاقترینها را. یهوه از هدیه هابیل خوشش آمد. ولی از هدیه قائن نه. چرا هابیل و نه او؟ خشم تو سینه قائن آتش گرفت. صورتش تاریک شد.
Gen 4:1