رنج ایوب

دور، توی سرزمین عوص، مردی به اسم ایوب زندگی خوبی داره. از خدا می‌ترسه و از هر کار بد دوری می‌کنه. خانواده‌اش بزرگه. خدمتکارهاش زیادن. حیوون‌هاش مزرعه‌ها رو پر کردن. همه اطرافش ایوب رو به عنوان مردی می‌شناسن که کار درست می‌کنه.

پسرها و دخترهای ایوب مهمانی‌های بزرگ می‌گرفتند و نوبتی خونه‌ی همدیگه جمع می‌شدند. بعد از هر مهمانی، ایوب قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شد. برای بچه‌هاش قربانی تقدیم می‌کرد. یکی یکی. نکنه گناه کرده باشند؟ قبل از اینکه چیز بدی بهشون برسه، براشون دعا می‌کرد.

در آسمان، پسران خدا جلوی تخت یهوه می‌آیند. شیطان بین آن‌ها راه می‌ره، انگار که جاش همونجاست. یهوه نگاهش می‌کنه. «کجا بودی؟» شیطان لبخند می‌زنه. «روی زمین قدم می‌زدم. این‌ور و اون‌ور. همه چیز رو نگاه می‌کردم.» صداش صاف و مطمئنه.

Job 1:1