خدمتگزار اشعیا و پایان تبعید

اشعیا به پادشاهِ متکبرِ بابِل اشاره کرد. این پادشاه مشتش رو به آسمون بلند کرد! گفت از خودِ یهوه بالاتر می‌ره! ولی یهوه پرتش می‌کرد تو خاک. مردمی که یه زمانی جلوش می‌لرزیدن خیره نگاهش می‌کردن و می‌گفتن، «این همون مردیه که تموم زمین رو لرزوند؟» غرورش به ویرانی ختم میشد.

اشعیا کلماتِ تسلی به مردمِ شکسته گفت. یهوه هدایتشون می‌کرد خونه! یه صدا فریاد زد، «تو سرزمینِ خالی یه جاده بسازین! دره‌ها رو پر کنین! کوه‌ها رو پایین بیارین!» خودِ یهوه داشت میومد. میومد تا قومش رو خونه بیاره. هر قدمِ راه.

اشعیا به روزهایِ بعد از مصر اشاره کرد. اسرائیل اون موقع شهر نداشت. لشکر نداشتن. ولی یهوه باهاشون قدم می‌زد! روز با ابر هدایتشون می‌کرد و شب با آتیش. از طریقِ هر خطری حملشون کرد. حتی وقتی سرسخت و سخت‌دل بودن، بارها و بارها نجاتشون داد.

Isa 14:3