داوود: شورش ابشالوم

اَمنون، یکی از پسرهای داوود، خواهر ناتنیش تامار رو می‌خواد. این خواستن مثل تب توش می‌سوزه. پسرعموش یه نقشه شیطانی بهش می‌ده. وانمود کن مریضی. از داوود بخواه تامار رو بفرسته برات آشپزی کنه. اَمنون همین کار رو می‌کنه. داوود تامار رو به خونه‌اش می‌فرسته. تامار وارد می‌شه. نمی‌دونه چی منتظرشه.

تامار غذا رو به اتاق اَمنون میاره. اون رو می‌گیره. نه! فریاد می‌زنه. تو رو خدا بس کن! ولی اَمنون به زور کارش رو می‌کنه. بعد یه چیزی توش برمی‌گرده. نفرت قلبش رو پر می‌کنه. برو بیرون! داد می‌زنه. یه خدمتکار پرتش می‌کنه بیرون و در رو قفل می‌کنه. تامار تنها در راهرو می‌ایسته. شکسته.

تامار لباس زیباش رو پاره می‌کنه. خاکستر روی سرش می‌ریزه. گریه‌کنان دور می‌شه. برادرش اَبشالوم پیداش می‌کنه و به خونه خودش می‌بره. داوود می‌شنوه چی شده. خشم توش می‌سوزه. ولی هیچ کاری نمی‌کنه. اَبشالوم هم به اَمنون چیزی نمی‌گه. ولی در اعماق قلبش، نفرت رشد می‌کنه. دو سال تمام رشد می‌کنه.

2 Sam 13:1