کلیساهای بنا شده

در قیصریه سربازی رومی به اسم کرنلیوس زندگی می‌کنه. هر روز زانو می‌زنه و به خدا دعا می‌کنه. یه بعدازظهر، یه فرشته درست جلوش ظاهر می‌شه! آدم‌هایی به یافا بفرست. مردی به اسم پطرس رو پیدا کن. اون رو بیار اینجا! کرنلیوس بلند می‌شه، دو خدمتکار و یه سرباز مورد اعتماد صدا می‌زنه، و قبل از غروب آفتاب...

پطرس از پله‌ها بالا می‌ره روی پشت‌بام صاف تا دعا کنه. شکمش قار و قور می‌کنه. خیلی گرسنه‌ست! بعد آسمان باز می‌شه. یه سفره‌ی بزرگ از آسمان پایین می‌آد، پر از هر جور حیوانی. صدایی می‌پیچه: بکش و بخور! پطرس سرش رو تکون می‌ده. هرگز! هیچ‌وقت خوراک ناپاک در دهنم نذاشتم! صدا جواب می‌ده: چیزی رو که خدا پاک...

پطرس روی پشت‌بام نشسته و رویا رو در ذهنش زیر و رو می‌کنه. معنیش چیه؟ درست همون لحظه روح حرف می‌زنه. سه مرد جلوی درت ایستادن. باهاشون برو! پطرس از پله‌ها پایین می‌دوه و در رو باز می‌کنه. مردها درباره‌ی کرنلیوس و فرشته بهش می‌گن. پطرس اونا رو برای شب به خونه می‌آره. سپیده‌دم، همه‌شون به سمت قیصریه...

Acts 10:1