Genesis 25
7 ابراهیم یکصد و هفتاد و پنج سال روی این زمین راه رفت.
21 ربکا نمیتونست بچهدار بشه. اسحاق سخت برای اون به یهوه دعا کرد. التماس کرد. یهوه شنید. ربکا باردار شد.
22 بچهها توی شکمش لگد میزدن. هل میدادن. دعوا میکردن. او از درد فریاد کشید. "اگه قراره اینطوری باشه، چرا اصلاً زنده بمونم؟" مستقیم رفت پیش یهوه که بپرسه.
27 پسرا بزرگ شدن. کاملاً متفاوت. عیسو شکارچی شد. تند. قوی. عاشق دشت باز بود. یعقوب ساکت موند. دوست داشت نزدیک چادرها باشه. نزدیک خونه.
29 یه روز یعقوب کنار دیگ ایستاده بود. آش رو هم میزد. داغ و غلیظ. عیسو از مزرعه برگشت. پاهاش به زور نگهش میداشت. داشت از گرسنگی میمرد.