Genesis 19
1 اون شب دو فرشته به سدوم رسیدن. لوط دم دروازه شهر نشسته بود. وقتی دیدشون، از جا پرید! خودش رو روی زمین انداخت، رو به پایین.
3 لوط التماسشون کرد. دست بردار نبود. بالاخره قبول کردن. دنبالش تا خونهاش رفتن. یه غذای بزرگ درست کرد. نون تازه پخت. خوردن.
4 قبل از اینکه کسی بخوابه، همه مردای شهر اومدن. جوونها. پیرها. از هر گوشه سدوم. دور خونه لوط جمع شدن.
10 دو مرد داخل خونه سریع دست دراز کردن. لوط رو گرفتن و کشیدنش تو. در رو محکم بستن.
12 دو مرد به لوط گفتن، "کس دیگهای اینجا داری؟ پسر؟ دختر؟ داماد؟ کسی تو این شهر که مال تو باشه؟ همین الان بیارشون بیرون."