Genesis 26
1 هیچ غذایی نرویید. زمین خشک شد. گشنگی آمد. این همان قحطی زمان ابراهیم نبود. یک قحطی جدید بود. اسحاق به جِرار رفت. پیش اَبیمالِک پادشاه فلسطینیها.
3 «حالا اینجا زندگی کن. من نزدیک تو خواهم بود. من برکت خود را مثل باران بر تو خواهم ریخت. من تمام این زمین را به تو خواهم داد. به فرزندانت. من قولی را که به ابراهیم، پدرت، دادم نگه میدارم.»
6 پس اسحاق در جِرار ماند.
8 اسحاق یک مدت بسیار طولانی آنجا ماند. یک روز اَبیمالِک پادشاه از کلکین خود بیرون را نگاه کرد. او اسحاق را با رِبِکا دید. نزدیک. بسیار نزدیک. اسحاق او را بوس کرد! دهن پادشاه از تعجب باز ماند. زن! نه خواهر!
12 اسحاق تخم کاشت. آن سال حاصلات او بسیار زیاد شد! آنها رشد کردند و رشد کردند! او صد برابر آنچه که کاشته بود به دست آورد! یهوه برکت خود را مثل سیل بر او ریخت.