Genesis 20

1 ابراهیم وسایل خود را جمع کرد و به طرف جنوب به دشت رفت. او در بین قادش و شور ماند. او به عنوان یک غریبه در جرار زندگی می‌کرد.

2 وقتی او در آنجا بود، ابراهیم به مردم گفت که سارا خواهرش است. پادشاه ابی‌ملک از جرار در مورد او شنید. او مردانی را فرستاد تا او را به خانه‌اش بیاورند.

3 آن شب، خدا در خواب پیش ابی‌ملک آمد. "تو یک مرد مرده هستی. زنی که گرفتی مال یک مرد دیگر است."

14 ابی‌ملک به ابراهیم گوسفند، گاو و خدمتگار داد. مردها و زن‌هایی تا برایش کار کنند. او سارا را پس داد.

17 ابراهیم برای ابی‌ملک به خدا دعا کرد. خدا او را شفا داد. او زن ابی‌ملک را شفا داد. او تمام زنانی را که در خانه‌اش کار می‌کردند شفا داد تا آنها دوباره طفل به دنیا بیاورند.