Genesis 15
1 بعداً یهوه در خواب با ابرام صحبت کرد. «نترس، ابرام. من اینجا هستم. من سپر تو هستم. من از تو محافظت میکنم. من جایزه تو هستم. ارزش من از همهچیز بیشتر است!»
4 یهوه در جواب گفت: «نه! آن مرد چیزهای تو را نخواهد گرفت. پسرت آنها را خواهد گرفت. پسری از بدن خودت!»
9 یهوه گفت: «یک گاو ماده، یک بز و یک قوچ برای من بیاور. هر کدام سه ساله باشند. یک کبوتر و یک پرنده جوان هم بیاور.»
11 پرندگان بزرگ از آسمان پایین آمدند! آنها گوشت میخواستند. ابرام دستهایش را تکان داد. او آنها را دور کرد.
12 آفتاب غروب کرد. خواب عمیقی ابرام را فرا گرفت. او نتوانست بیدار بماند. تاریکی غلیظ و ترسناکی دور او را گرفت.