Genesis 8

1 ولی خدا نوح را یادش آمد. حیوان‌های داخل کشتی را یادش آمد. خدا بادی فرستاد که روی زمین وزید. آب آرام آرام شروع به پایین رفتن کرد.

8 بعد نوح یک کبوتر فرستاد. می‌خواست ببیند آب پایین رفته یا نه.

10 هفت روز دیگه صبر کرد. بعد کبوتر را دوباره فرستاد.

18 نوح قدم زد بیرون زیر آفتاب. پسرهایش پشت سرش آمدند. زنش آمد. زن‌های پسرهایش آمدند.