Genesis 6
1 مردم روی زمین پخش شدن. بچهها تو هر گوشهای گریه میکردن. خیلیاشون دخترهایی بودن که بزرگ شدن و زن شدن.
3 یهوه گفت، "روحم برای همیشه با آدمها نمیجنگه. اونها فقط گوشت و خونن. ۱۲۰ سال بهشون میدم."
4 غولها تو اون روزها روی زمین راه میرفتن. نفیلیم. وقتی پسرهای خدا زنان آدمی رو به عنوان زن گرفتن، زنها بچه دار شدن. اون بچهها بزرگ شدن و جنگجوهایی شدن که همه میشناختن. قهرمانها از خیلی وقت پیش.
5 یهوه به زمین نگاه کرد. هر فکری تو هر دل آدمی بد بود. فقط بد. تمام روز، هر روز.
7 یهوه گفت، "هر آدمی رو از روی زمین جارو میکنم. مردم، حیوونها، حشرههایی که میخزن، پرندههایی که پرواز میکنن. همهشون. کاش هیچوقت نساخته بودمشون."