Genesis 49
1 یعقوب پسرانش رو صدا زد. همهشون رو. "نزدیک بیاین! اینجا دورم جمع بشین! بهتون میگم بعدش چی میشه. بهتون میگم توی روزای آینده چی میاد."
29 بعد یعقوب یک بار دیگه حرف زد. آخرین بار. «دارم میمیرم. میرم پیش پدرانم. منو باهاشون دفن کنید. توی غار. توی زمینی که مال عفرون حِتّی بود.»