Genesis 44

1 بعد از غذا، یوسف نوکرش رو صدا زد. «کیسه‌هاشون رو پُر کن از گندم تا جایی که می‌تونن حمل کنن. پول هر کدوم رو برگردون روی همه‌چی.»

3 نور صبح اومد. برادرا رفتن. الاغاشون آهسته راه می‌رفتن زیر وزن اون همه گندم.

7 برادرا خیره شدن بهش. «چرا اربابت این حرف رو می‌زنه؟ ما هیچ‌وقت چنین کاری نمی‌کنیم!»

14 یهودا و برادراش رفتن توی خونه یوسف. یوسف نشسته بود و منتظر بود. افتادن روی صورتشون جلوش.

18 یهودا رفت نزدیک. خیلی نزدیک. «اربابم، خواهش می‌کنم. بذار حرف بزنم. عصبانی نشو. تو قدرت داری مثل خود فرعون.»