Genesis 42

1 یعقوب شنید که توی مصر گندم هست. زُل زد به پسرهاش. «چرا اونجا نشستید؟ چرا مدام همین‌طوری به هم نگاه می‌کنید؟»

6 یوسف همونی بود که حالا حکومت سرزمین رو داشت. همونی بود که به همه کسایی که می‌اومدن گندم می‌فروخت. وقتی برادرهاش رسیدن، خیلی پایین جلوش تعظیم کردن. صورتشون زمین رو لمس کرد.

7 یوسف دیدشون. همون لحظه شناختشون. ولی طوری رفتار کرد که انگار غریبه‌ان. صداش سرد در اومد. سخت. «از کجا هستید؟» جواب دادن، «از سرزمین کنعان. اومدیم غذا بخریم.»

17 همه‌شون رو انداخت زندان. سه روز.

27 شب شد. وایسادن که استراحت کنن. یکیشون کیسش رو باز کرد واسه الاغش. پولش همون‌جا بود. روی همه‌چی.