Genesis 31

1 بعد یعقوب شنید پسرای لابان پشت سرش حرف می‌زنن. "یعقوب همه چیز رو از بابامون دزدید. همه ثروتش از چیزایی اومد که بابامون داشت."

3 بعد یهوه با یعقوب حرف زد. "به خونه برگرد. برگرد به خاکی که پدرات روش راه رفتن. برو پیش مردم خودت. باهات راه می‌رم."

4 یعقوب به راحیل و لیه خبر فرستاد. بهشون گفت بیان بیرون به مزرعه‌ای که حیووناش علف می‌خوردن.

5 "صورت باباتون رو می‌بینم. یه چیزی عوض شد. علیه من شد. ولی خدای پدرم وفادار موند."

19 لابان دور بود و پشم گوسفنداش رو می‌چید. وقتی نبود، راحیل یواشکی رفت تو چادرش. خدای کوچیکاش رو گرفت و قایمشون کرد.