Genesis 27

1 سال‌ها گذشت. خیلی سال. اسحاق خیلی پیر شد. چشماش تاریک شد. هیچی نمی‌دید. عیسو رو صدا زد. پسر اولش. "پسرم!" عیسو سریع اومد. "این‌جام، پدر!"

5 ربکا نزدیک بود. تموم حرفایی که اسحاق به عیسو زد رو شنید. هر کلمه رو. عیسو رفت شکار کنه. اون سریع حرکت کرد.

15 ربکا بهترین لباسای عیسو رو گرفت. رو یعقوب پوشوند.

30 اسحاق حرف زدن رو تموم کرد. یعقوب یواشکی بیرون رفت. همون لحظه عیسو از شکار برگشت.