Genesis 11
1 اون موقع، همه یه حرفها میزدن. یه دسته صدا. یه طرز حرف زدن.
4 گفتن، "یه شهر میسازیم! یه برج که به آسمون برسه! بعد همه اسممون رو میدونن. همینجا میمونیم. پخش نمیشیم."
5 یهوه پایین اومد که ببینه. شهر رو. برج رو که بالا و بالا میرفت.
7 یهوه گفت، "پایین میریم. حرفهاشون رو قاطی میکنیم. کسی کس دیگه رو نمیفهمه."
8 پس یهوه پخششون کرد. فرستادشون روی تمام زمین. شهر هیچوقت تموم نشد.